تبليغاتX
دل نوشته های من
صفحه نخست
ایمیل
Designer
آر.اس.اس
ذخیره
هر چه دل تنگم می خواهد
دل نوشته های من
منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونيک
خانگي سازی
ذخيره كردن صفحه
اضافه به علاقه منديها


خدای خوبم ،

امروز صبح را به تو می سپارم .

لطفاً نا امیدی دیروزم را دور کن تا :

آن چه را سبب درد و رنجم شده است ،

و آن چه را محدود و محصورم می کند ،

ببخشم.

به من کمک کن تا دوباره شروع کنم .

لطفاً به زندگیم برکت ببخش. و ذهنم را روشن کن .

روزی را که در پیش رو دارم ،

به تو می سپارم.

لطفاً به هر کس و هر موقعیتی که با ان روبه رو می شوم

برکت ببخش .

از من انسانی بساز که خودت می خواهی ،

تا کاری را انجام دهم که تو می خواهی .

لطفاً به درو قلبم نفوذ کن

و همه ی خشم ، ترس و درد درونم را دور کن .

روحم را جانی تازه ببخش

و ذهنم را آزاد کن .

خدایا ، برای امروز از تو متشکرم .

آمین .


پیش از اینها فکر میکردم خدا

خانه هی دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتي از الماس وخشتي از طلا

پايه هاي برجش از عاج وبلور

بر سر تختي نشسته با غرور

ماه برق كوچكي از تاج او

هر ستاره پولكي از تاج او

اطلس پيراهن او آسمان

نقش روي دامن او كهكشان

رعد و برق شب صداي خنده اش

سيل و طوفان نعره توفنده اش

دكمه پيراهن او آفتاب

برق تيغ و خنجر او ماهتاب

هيچكس از جاي او آگاه نيست

هيچكس را در حضورش راه نيست

پيش از اينها خاطرم دلگير بود

از خدا در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين

خانه اش در آسمان دور از زمين

بود اما در ميان ما نبود

مهربان و ساده وزيبا نبود

در دل او دوستي جايي نداشت

مهرباني هيچ معنايي نداشت

هر چه مي پرسيدم از خود از خدا

از زمين، از آسمان،از ابرها

زود مي گفتند اين كار خداست

پرس و جو از كار او كاري خطاست

آب اگر خوردي ، عذابش آتش است

هر چه مي پرسي ،جوابش آتش است

تا ببندي چشم ، كورت مي كند

تا شدي نزديك ،دورت مي كند

كج گشودي دست، سنگت مي كند

كج نهادي پاي، لنگت مي كند

تا خطا كردي عذابت مي كند

در ميان آتش آبت مي كند

با همين قصه دلم مشغول بود

خوابهايم پر ز ديو و غول بود

نيت من در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه مي كردم همه از ترس بود

مثل از بر كردن يك درس بود

مثل تمرين حساب و هندسه

مثل تنبيه مدير مدرسه

مثل صرف فعل ماضي سخت بود

مثل تكليف رياضي سخت بود

تا كه يكشب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد يك سفر

در ميان راه در يك روستا

خانه اي ديديم خوب و آشنا

زود پرسيدم پدر اينجا كجاست

گفت اينجا خانه خوب خداست!

گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند

گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند

با وضويي دست ورويي تازه كرد

با دل خود گفتگويي تازه كرد

گفتمش پس آن خداي خشمگين

خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟

گفت آري خانه او بي رياست

فرش هايش از گليم و بورياست

مهربان وساده وبي كينه است

مثل نوري در دل آيينه است

مي توان با اين خدا پرواز كرد

سفره دل را برايش باز كرد

مي شود درباره گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران حرف زد

با دو قطره از هزاران حرف زد

مي توان با او صميمي حرف زد

مثل ياران قديمي حرف زد

ميتوان مثل علف ها حرف زد

با زبان بي الفبا حرف زد

ميتوان درباره هر چيز گفت

مي شود شعري خيال انگيز گفت....

تازه فهميدم خدايم اين خداست

اين خداي مهربان و آشناست

دوستي از من به من نزديك تر

از رگ گردن به من نزديك تر


کاش الان آغوش گرمت سرپناه خستگیم بود و دو تا چشمانت پر از اندوه واسه دلشکستگیم بود.

ميخواهم همگام با سايه تنهايم در خيال باراني ام قدم بزنم و


چتر شکسته بغضم را بگشايم


مي خواهم شاعر لحظه هاي تارم باشم و غزل غزل گريه کنم


ميخواهم در کنار درياي دلواپسي انتظار،


در انتهاي جاده غربت بنشينم و


نگاهم را به روزي بدوزم که همه تلخيها و ناباورانه ها از ديارم کوچ کنند


ميخواهم آنقدر اشک بريزم تا که ابرها نزد چشمم خجل شوند


دلتنگي من وقتي به پايان ميرسد که انتظار سرآيد و اتاقم از عطر حضور او لبريز شود


من هنوز هم منتظر آمدنت در روز با خورشيد مينشينم و


آنگاه که خورشيد غروب کند،


باز هم در شب و دست در دست ستاره ها


تا صبح هَجي ميکنم واژه انتظار را....!


تا تو برگردي........


چقدر دلم گرفته ...


بي تو...


بي تو من تنهاي تنها مي شم رهسپار كوي غم ها مي شوم


مي نشينم گوشه اي غمگين و سرد با خيانت غرق رويا ميشوم


آه! سيرم بي تو از اين زندگي خسته از امروز و فردا مي شوم


تا كه مي بينم تو را بي اختيار غرق درياي تمنا مي شوم


با نگاه ساده ات اي نازنين پاي تا سر غرق رويا مي شوم


از شرار آن نگاه آتشين باز گرم سوختن ها مي شوم


بي تو معناي ندارد زندگي با تو اي عشق معنا مي شوم


اي شراب شعر و شور هر غزل با تو مثل گل شكوفا مي شوم


صادفانه مي گويم اي عزيز بي تو من تنهاي تنها مي شوم


من غم فروش بی خانمانم و عشق را نمی شناسم ، خاکستر پروانه سوخته بالم و ديگر اشک


شمع را دوست ندارم ،‌ ديوانه ای زنجير گسسته ام و ديگر آرامش نمی يابم .


من گورستان سرد و خاموش عشقی پر شکوهم و مظهر وفا ناديدگانم ، پرنده ای بی بال و پرم و


نمی دانم چه سان در آسمان نيلگون شاديها پرواز نمايم .


من ستايشگر آفريدگارم که تمام غمها را به من ارزانی داشت تا تاجر يکه تاز و بی رغيب غم در


دنيا باشم .


من غم فروش بی آزارم و غم را با اشک چشم مبادله می کنم ...


مرگ من روزي فرا خواهد رسيد :


در بهاري روشن از امواج نور


در زمستاني غبار آلود و دور


يا خزاني خالي از فرياد و شور


مرگ من روزي فرا خواهد رسيد:


روزي از اين تلخ و شيرين روزها


روز پوچي همچو روزان دگر


سايه ز امروزها ، ديروزها


ديده هايم همچو دالان هاي تار


گونه هايم همچو مرمر هاي سرد


ناگهان خوابي مرا خواهد ربود


من تهي خواهم شد از فرياد و درد


مي‌خزد آرام روي دفترم


دستهايم فارغ از افسون شعر


ياد مي‌آرم كه در دستان من


روزگاري شعله مي‌زد خون شعر


خاك مرا مي‌خواند هر دم به خويش


آه ...، شايد عاشقانم نيمه شب


گل به روي گور غمناكم نهند ...

چشمانم را می بندم

چشم دل می گشايم

چه می بينم؟!

همه شور، همه عشق، همه او

هم او که؛ زغم برگی زرد سراپا اندوه

هم او که؛ ز گلی بشکفته خوشحال

هم او که؛ هم صدا می شود با بينوا

دلش

هم او که؛ می نوازد قطعه ی بندگی اش،

هم او که؛ رسيداين موهبت ز ميراث فطرتش.

تو خيال می کنی او بی غم است؟!

که ز محنت و درد خاليست؟!

ببين!

رقصِ باله انگشتانش، به روی تارهای سازش...

با چشمانِ زلال پر زمهر

رو به ديوارِپر زنقشِ غزل

زمزمه ی دل بر لبش، با لهجه ی تنهايي اش...

می شکند خلوت سرايش.

غصه اش می سوزد_ شب همه می ميرد

سايه می ميرد.

گيرد قدح شراب مستی اش

رود سوی ميکده ی بند گی اش

نوای سازش؛ شد همه ترانه،

شد همه نيايش، شد همه عشق،

شوری شد، نوری شد.

کنون قطعه ی روح نوازش

شد مرهم دل ريشش!

خوش بسوز، ای غمش و شادش کن

او خود مجنون است، ليک؛

ليلی صفت همه جانش کن!!!

خدایم !


به تو عشق مي ورزم. تو را بیش از هر چیز دیگری در این دنیا ٬ دوست مي دارم.


چنان به تو عشق مي ورزم كه سرمست و بي خود مي شوم.

خدايم!

مرا عشق پاك و خلوص و عبوديت عطا كن.

متبركم كن تا دنيا با تمامي غم ها و خوشي هايش ، زشتي ها و زيبا يي هايش،مرا نفريبد.


خدايم!


خانه قلب من كوچك است،آن را چنان فراخ كن که پذیرای تو باشد .





خانه قلبم ويرانه است ، آن را مرمت کن ٬ تا در خور تو شود.

خانه قلبم آلوده است ٬ آن را پاک و مطهر گردان .



عميق ترين آرزوي من زمانی برآورده می شود



كه تو هميشه و هميشه ٬ در سراي قلبم ساكن شوي


و من هر روزم را در حضور پر نور تو سپري كنم..






موضوعات

شاید توی این زمانه حتی برای مردها مردانگی معنا نداشته باشد

اما روز مرد بهانه ی خوبی تا مردی ومردانگی را تمرین کنیم

مردان مرد روزتان مبارک

یادی از مردان بزرگ دوران

سالشمار

۱۳۱۲: تولد ۳ آذر ماه ۱۳۱۹: ورود به دبستان «ابن یمین» ۱۳۲۵: ورود به دبیرستان «فردوسی مشهد» ۱۳۲۷: عضویت در كانون نشر حقایق اسلامی ۱۳۲۹: ورود به دانش سرای مقدماتی مشهد ۱۳۳۱: اشتغال در اداره ی فرهنگ به عنوان آموزگار. شركت در تظاهرات خیابانی علیه حكومت موقت قوام السلطنه ‌و دستگیری كوتاه. اتمام دوره دانش سرا. بنیانگذاری ‌انجمن اسلامی دانش آموزان. ۱۳۳۲: عضویت در نهضت مقاومت ملی ۱۳۳۳: گرفتن دیپلم كامل ادبی ۱۳۳۵: ورود به دانشكده ادبیات مشهد و ترجمه كتاب ابوذر ‌غفاری ۱۳۳۶: دستگیری به همراه ۱۶‌ نفر از اعضاء نهضت مقاومت ۱۳۳۷: فارق‌التحصیلی از دانشكده ادبیات با رتبه اول ۱۳۳۸: اعزام به فرانسه با بورس دولتی ۱۳۴۰: همكاری با كنفدراسیون‌ دانشجویان ‌ایرانی، جبهه ملی، نشریه‌ ایران ‌آزاد ۱۳۴۲: اتمام تحصیلات ‌و ‌اخذ مدرك ‌دكترا در رشته تاریخ و گذراندن كلاس‌های جامعه‌شناسی ۱۳۴۳: بازگشت به ایران و دستگیری در مرز ۱۳۴۵: استادیاری تاریخ در دانشگاه مشهد ۱۳۴۷: آغاز سخنرانی‌ها در حسینیه ارشاد ۱۳۵۱: تعطیلی حسینیه ارشاد و ممنوعیت سخنرانی ۱۳۵۲: دستگیری و ۱۸ ماه زندان انفرادی ۱۳۵۴: خانه نشینی و آغاز زندگی سخت در تهران و مشهد ۱۳۵۶: هجرت به اروپا و شهادت.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387

لينك مطلب

میلاد با سعادت مولای عالمیان علی مرتضی

بر عاشقانش مبارک باد

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387

لينك مطلب


خیلی وقت برات حرف نزدم دردل نکردم همیشه حرفاهم برای تو بود و کاغذهای سفیدی که بعد از سیاه شدن سوزانده می شدند تو آتش دلتنگی و دلدادگی،چنان که حتی با اشکهای سرد زندگیم خاموش نمی شدند .امروز باز من دلتنگم می خواهم جز تو درک کنند غم من را تمام کسانی که دلتنگ هستند تو که از من دوری ودر اوجی. ای کاش آن روز که تو تک ستاره، آرزوی زندگی من شدی من هم تنها آرزوی تو می شدم شاید حالا من نیز در اوج بودم.
 این دل تنها با تو  غریبه گی نکرد بغض را تنها برای تو  شکست و تنها برای تو بارید و تو با فاصله ای از نور دیدی و شنیدی و با من حرف زدی
غصه نخور ای دل بیکسم گریه نکن گلم همه کسم رسم دنیا بی وفایی دلکم، اونی که تو رو شکسته خدا جوابشو می ده.
حالا من می خواهم ستاره زندگی من نه تنها برای من بلکه برای تمام کسانی باشد که در زمان دلتنگی به دنبال کسی چون تو می گردند .
ای آرامش بخش دل و روحم همیشه نظاره گر من باش همیشه نگاهم کن چرا که وجودم با نگاهت گرم می شود وآن زمان است آرام میگیرد 

 دوستت دارم تو نیز دوستم بدار

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه چهارم تیر 1387

لينك مطلب

 

مادر كاملترين گام در حيات بشري است

اشكهاي مادر باران صلح اي بر زندگي است


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مریم در دوشنبه سوم تیر 1387

لينك مطلب

 

وقتی از همه جا مانده ای و نا امید شدی
 برو در کوه ودر آنجا فریاد بزن که آیا هنوز امید هست؟
آن موقع خواهی شنید که هست هست هست........

 

وقتی به آسمون نگاه می کنی دوست داری کدام ستاره مال تو باشه؟
توصیه می کنم به ستارهای که کم نورتر است قانع باشی چون ستارهای  پرنورتر را همه نگاه می کنند

 

نوشته شده توسط مریم در یکشنبه دوم تیر 1387

لينك مطلب

همه ما بی اراده به دنیا میاییم
با حیرت زندگی می کنیم
وبا حسرت می میریم
این است مفهوم زندگی کردن پس
هرگز بخاطر غمهایت گریه نکن
  ومگذاراین زمین پست شنونده آوای غمگین دلت باشد
افسوس...........
آن زمان که آوای غمگین دلت باشد
افسوس...........
آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی می کنیم
آن زمان که دوستمان دارند لجبازی می کنیم و بعد .......
برای آنجه از دست رفته آه می کشیم

نوشته شده توسط مریم در یکشنبه دوم تیر 1387

لينك مطلب

تو را به جاي همه ي کساني که نشناخته ام دوست ميدارم

 تو را بجاي همه روزگاراني که نمي زيسته ام دوست ميدارم

براي خاطر عطر نان گرم و برفي که آب ميشود

و براي خاطر نخستين گلها تو را بخاطر دوست داشتن دوست ميدارم

تو را به جاي همه ي کساني که دوست نداشته ام دوست ميدارم.

تو را به خاطر دوست داشتن دوست ميدارم..

تو را تا اوج مي خواهم براي ناز چشمانت

چه بي صبرانه مي مانم

دلم تنگ است و بي ياد تو در اين غربت نمي مانم

تو هستي در وجودم تو را هرگز نمي رانم

نوشته شده توسط مریم در شنبه یکم تیر 1387

لينك مطلب

آیدا در آينه


لبانت
به ظرافت ِ شعر
شهواني‌ترين ِ بوسه‌ها را به شرمي چنان مبدل مي‌کند
که جان‌دار ِ غارنشين از آن سود مي‌جويد
تا به صورت ِ انسان درآيد.
و گونه‌هايت
با دو شيار ِ مورّب،
که غرور ِ تو را هدايت مي‌کنند و
سرنوشت ِ مرا
که شب را تحمل کرده‌ام
بي‌آن‌که به انتظار ِ صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتي سربلند را
از روسبي‌خانه‌هاي ِ دادوستد
سربه‌مُهر بازآورده‌ام.
هرگز کسي اين‌گونه فجيع به کشتن ِ خود برنخاست که من به زنده‌گي
نشستم!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مریم در شنبه یکم تیر 1387

لينك مطلب

لینکدونی
نویسنده
جستجو



آمار و امکانات دیگر
»افراد آنلاين:
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin


Add to Google

Subscribe in podnova
Subscribe in NewsGator Online
Add to netvibes
addtomyyahoo4
Subscribe to My Odeo Channel
Add to Google

Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

Add to Technorati

View blog authority



کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

All Rights Reserved 2008-2012 © by maryampaeezi-t.blogfa.com

Design This Web By Noleek ™ @ V:3.0
POWERED BY BLOGFA.COM

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس